|
Show All |
دلم تنگ است
دلم اندازه ی حجم قفس تنگ است
سکوت از کوچه لبریز است
صدایم خیس و بارانی است
نمیدانم چرا در قلب من
پاییز طولانی است ...

من از میان ریشه های گیاهان گوشتخوار می آیم
و مغز من هنوز
لبریز از صدای وحشت پروانه ای است که او را
در دفتری به سنجاقی
مصلوب کرده بودند
هوا شده ای ...
آوار می شوی روی ریه هایم
*
خاکی ام ، خشتی ام
... بادی .
ابر می آوری
بغض می آوری
اشک می آوری
ویرانم!
*
هوا شده ای...
هوایی شده ام...
بیمارگونه .
سرفه می کنم
نسیم را
طوفان را
تندباد را!
*
باد می ریسم
باد می نویسم
از تو می گریزم
از خود می گریزم
هوا شده ای...
هوایی شده ام...
با نفس تنگ
زمزمــــــه ات
مـــــــی کنم!
گاه باید باشی
هذیان هایم از تب نیست
سکوتم چرک کرده ...
بغض های کال من ،
چرا چنین ؟
گریه هـای لال من ،
چرا چنین ؟
جزر و مد یال آبی ام چه شــد ؟
اهتزاز بال من ،
چرا چنین ؟
رنگ بال های خواب من پرید
خامی خیال من ،
چرا چنین ؟
آبگینه تـــــاب حیرتم نداشت
حـــیرت زلال من ،
چرا چنین ؟
دل مجــــــــال پایمال درد بود
تنگ شد مجال من ،
چرا چنین ؟
خشک و خالی و پریده لب دلم
کاسه ی سفال من ،
چرا چنین ؟
داغ تازه ی تو داغ کاغـــــــــــذی
داغ دیر سال من ،
چرا چنین ؟
هر چه و همــــــــــه تمام مال تو
هیچ و هیچ مال من ،
چرا چنین ؟
ســــــال و ماه و روز تو چرا چنان ؟
روز و ماه و سال من ،
چرا چنین ؟
در گذشته ، سرگذشت این نبود ؟
حال ، شرح حال من ،
چرا چنین ؟
ای چرا و ای چگــــــــــونه ی عزیز !
جرات سوال من
چـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرا چنین ؟
هنوزدامنه دارد
هنوز هم که هنوز استدرد
دامنه دارد
شروع شاخه ی ادراک
طنین نام نخستین
تکان شانه ی خاک
و طعم میوه ی ممنوع
که تا تنفس سنگادامه خواهد داشت
و دردهنوز دامنه دارد ...
شعر هایم تمام شد !!!
به آخر خط رسیده ام ،
نقطه .
۲۴ / ۷ / ۸۸ ( ب . م )
... سکوت نگاه تو مرا می ترساند .
شب در راه است ...
پاییز که می شود فصل من به آخر می رسد .
و انار لبخند میزند ...
گرمای پر مهر تابستان که نباشد ،
با دلی سرما زده به انتظار بهار خواهم نشست ،
و به خنده ی انار دل خوش می کنم ...
۹ / ۷ / ۸۸ چند روز گذشته اما دلم برای خودم تنگ شده ...
( ب . م )
برگ زردی که زمین را بوسید ...
از خودش می پرسید :
که مگر پاییز است ؟
پس چرا باغ بهاریست هنوز ؟
................................................ من چرا افتادم ؟
۷/۷ /۸۸ دلم خیلی گرفته( ب.م )
کوله بارم پر از عشق است
و خدا همسفرم ...
دست در دستش از خویش سفر خواهم کرد ...
تلخی قهوه را داشت نگاه گرمت ... یک فنجان دیگر نیز می نوشم ،
ممنون .
خانه ات سرد است ؟
خورشیدی در پاکت می گذارم و برایت پُست می کنم .
ستاره ی کوچکی در کلمه بگذار
و به آسمانم روانه کن .
ـ بسیار تاریکم ـ .
گفتم هنوز هم
در جنگل بزرگ
نشمرده ایم برگ درختان سبز را
غافل که برگ ها
هر یک نشانه یی ز شهیدی ست در جهان
و هر درخت ،
دار
هر دار
در کمین
انسان پایدار ، یا : پای دار !
مردم ! ای مردم !
من اگر جغدم ، به ویران بوم ،
یا اگر بر سر
سایه ی فر هما دارم ،
هر چه هستم از شما هستم ...
هر چه دارم از شما دارم .
مردم ! ای مردم !
من همیشه یادم است این ،
یادتان باشد ...
... من تکیه کرده ام به درختی که هیچ گاه
از پشت او تصور دیدار آفتاب
در آستان صبح میسر نبوده است .
من خیره مانده ام به هلالی که در سخن
ابروی یار بوده و چوگان شهریار
اما به چشم دل :
در خرمن غروب و چمنزار عمر من
چیزی به غیر داس دروگر نبوده است ...
نان از سفره
و ...
کلمه از کتاب
چراغ از خانه
و ...
شکوفه از انار
آب از پیاله و پروانه از پسین
ترانه از کودک و
تبسم از لبانمان گرفته اید
با رویاهامان چه می کنید ؟